از یاقوت تا شقایق
سرگرمی تفریحی اطلاعات عمومی
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: یوسف اقتصادی - چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۱

همه ما خودمان را چنین متقاعد می کنیم که زندگی بهتری خواهیم داشت اگر:

شغلمان را تغییر دهیم

مهاجرت کنیم

با افراد تازه ای آشنا شویم

ازدواج کنیم


فکر میکنیم،‌ زندگی بهتر خواهد شد اگر:

ترفیع بگیریم

اقامت بگیریم

با افراد بیشتری آشنا شویم

بچه دار شویم



و خسته می شویم وقتی:

می بینیم رییسمان نمی فهمد

زبان مشترک نداریم

همدیگر را نمی فهمیم

می‌بینیم کودکانمان به توجه مداوم نیازمندند

بهتر است صبر کنیم ...



با خود می گوییم زندگی وقتی بهتر خواهد شد که :

رییسمان تغییر کند، شغلمان را تغییر دهیم

به جای دیگری سفر کنیم

به دنبال دوستان تازه ای بگردیم

همسرمان رفتارش را عوض کند

یک ماشین شیک تر داشته باشیم

بچه هایمان ازدواج کنند

به مرخصی برویم

و در نهایت بازنشسته شویم....



حقیقت این است که برای خوشبختی، هیچ زمانی بهتر از همین الآن وجود ندارد.


اگر الآن نه، پس کی؟


زندگی همواره پر از چالش است.


بهتر این است که این واقعیت را بپذیریم و تصمیم بگیریم که با وجود همه
این مسائل، شاد و خوشبخت زندگی کنیم.


به خیالمان می رسد که زندگی، همان زندگی دلخواه، موقعی شروع می شود که
موانعی که سر راهمان هستند، کنار بروند:

مشکلی که هم اکنون با آن دست و پنجه نرم می کنیم

کاری که باید تمام کنیم

زمانی که باید برای کاری صرف کنیم

بدهی‌هایی که باید پرداخت کنیم

و ...

بعد از آن زندگی ما، زیبا و لذت بخش خواهد بود!


بعد از آن که همه ی این ها را تجربه کردیم، تازه می فهمیم که زندگی، همین
چیزهایی است که ما آن ها را موانع می‌شناسیم


این بصیرت به ما یاری میدهد تا دریابیم که جاده‌ای بسوی خوشبختی وجود
ندارد. خوشبختی، خود همین جاده است.. بیایید از هر لحظه لذت ببریم.


برای آغاز یک زندگی شاد و سعادتمند لازم نیست که در انتظار بنشینیم:

در انتظار فارغ التحصیلی

بازگشت به دانشگاه

کاهش وزن

افزایش وزن

شروع به کار

مهاجرت

دوستان تازه

ازدواج

شروع تعطیلات

صبح جمعه

در انتظار دریافت وام جدید

خرید یک ماشین نو

باز پرداخت قسط ها

بهار و تابستان و پاییز و زمستان

اول برج

پخش فیلم مورد نظرمان از تلویزیون

مردن

تولد مجدد

و...


خوشبختی یک سفر است، نه یک مقصد.


هیچ زمانی بهتر از همین لحظه برای شاد بودن وجود ندارد.


زندگی کنید و از حال لذت ببرید.


اکنون فکر کنید و سعی کنید به سؤالات زیر پاسخ دهید:

1. پنج نفر از ثروتمندترین مردم جهان را نام ببرید..

2. برنده‌های پنج جام جهانی آخر را نام ببرید.

3. آخرین ده نفری که جایزه نوبل را بردند چه کسانی هستند؟

4. آخرین ده بازیگر برتر اسکار را نام ببرید.


نمیتوانید پاسخ دهید؟ نسبتاً مشکل است، اینطور نیست؟

نگران نباشید، هیچ کس این اسامی را به خاطر نمی آورد..


روزهای تشویق به پایان می رسد! نشان های افتخار خاک می گیرند! برندگان به
زودی فراموش میشوند!


اکنون به این سؤالها پاسخ دهید:

1. نام سه معلم خود را که در تربیت شما مؤثر بوده‌اند ، بگویید.

2. سه نفر از دوستان خود را که در مواقع نیاز به شما کمک کردند، نام ببرید.

3. افرادی که با مهربانی هایشان احساس گرم زندگی را به شما بخشیده‌اند،
به یاد بیاورید.

4. پنج نفر را که از هم صحبتی با آن ها لذت می برید، نام ببرید.

حالا ساده تر شد، اینطور نیست؟


افرادی که به زندگی شما معنی بخشیده‌اند، ارتباطی با "ترین‌ها" ندارند،
ثروت بیشتری ندارند، بهترین جوایز را نبرده‌اند ....


آنها کسانی هستند که به فکر شما هستند، مراقب شما هستند، همان هایی که در
همه ی شرایط، کنار شما می مانند ...


کمی بیاندیشید. زندگی خیلی کوتاه است.


شما در کدام لیست قرار دارید؟ نمی دانید؟

اجازه دهید کمکتان کنم.

شما در زمره ی مشهورترین نیستید...،


شما از جمله کسانی هستید که برای در میان گذاشتن این پیام در خاطر من بودید.


لحظه هاتان آبی و آرام

نویسنده: یوسف اقتصادی - یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۱

 

مردی بسیار ثروتمند که از نزدیکان امپراتور بود و در سرزمین مجاور ثروت کلانی داشت، از محبت و عشقی که رعایا و نزدیکانش نسبت به شیوانا داشتند به شدت آزرده بود

.

به همین دلیل روزی با خشم نزد شیوانا آمد و با لحن توهین آمیزی خطاب به شیوانا گفت

:‌

آهای پیر معرفت

! من با خودم یکی از رعیت هایم را آورده ام و مقابل تو به او شلاقی می زنم. به من نشان بده تو چگونه آن را تلافی می کنی.

شیوانا سر بلند کرد و نیم نگاهی به رعیت انداخت و سنگی از زمین برداشت و آن را در یک کفه ترازو مقابل خود گذاشت

. کفه ترازو پایین رفت و کفه دیگر بالا آمد.

مرد ثروتمند شلاقی محکم بر پای راست رعیت وارد ساخت

. فریاد رعیت شلاق خورده به آسمان رفت. هیچکس جرات اعتراض به فامیل امپراتور را نداشت و همه ساکت ماندند. مرد گفت : پس قبول داری که همه درس های تو بیهوده و بی ارزش است !

هنوز سخنان مرد به پایان نرسیده بود که فریادی از بین همراهان مرد ثروتمند برخاست

.

پسر مرد ثروتمند همان لحظه به خاطر رم کردن اسب از بالا روی زمین سقوط کرده بود و پای راستش شکسته بود

.

مرد ثروتمند سراسیمه به سوی پسرش رفت و او را درآغوش کشید و از همراهان خواست تا سریعا به سراغ طبیب بروند

.

در این فاصله مرد ثروتمند به سوی شیوانا نیم نگاهی انداخت و با کمال حیرت دید که رعیت شلاق خورده لنگ لنگان خورش را به ترازوی شیوانا رساند و سنگی از روی زمین برداشت و در کفه دیگر

ترازو انداخت ....

دیگر آن مرد ثروتمند هرگز به مدرسه شیوانا قدم نگذاشت

.....

 

 

از مجله موفقیت

نویسنده: یوسف اقتصادی - یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۱

 

 

 

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند

. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.

پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند

. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد: «روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان

: «روز به خیر، اینجا بهشت است

- «

چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم

دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت

: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بوشید

-

اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان

: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد

. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت

: روز به خیر

مرد با سرش جواب داد

.

-

ما خیلی تشنه‌ایم.، من، اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره کرد و گفت

: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهید بنوشید.

مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند

.

مسافر از مرد تشکر کرد

. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.

مسافر پرسید

: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

-

بهشت

-

بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

-

آنجا بهشت نیست، دوزخ است.

مسافر حیران ماند

: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!

-

کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند...

 

 

 

 

 

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


border="0" ALT="Google" align="absmiddle">