از یاقوت تا شقایق
سرگرمی تفریحی اطلاعات عمومی
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: یوسف اقتصادی - جمعه ۳٠ فروردین ۱۳٩٢

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد . من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .

دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد :

پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

       

در دنیا هیچ بن بستی نیست. یا راهی‌ خواهم یافت، یا راهی‌ خواهم ساخت.

نویسنده: یوسف اقتصادی - جمعه ۳٠ فروردین ۱۳٩٢

 

 

خدایا چرا من!

آرتور اش (Arthur Ashe) قهرمان افسانه‌ای تنیس ویمبلدون به خاطر خون آلوده‌ای که در جریان یک عمل جراحی در سال 1983 دریافت کرد، به عفونت اچ آی وی- ایدز مبتلا شد و در بستر بیماری افتاد.

او از سراسر دنیا نامه‌هایی از طرفدارانش دریافت کرد. یکی از طرفدارانش نوشته بود:
«چرا خدا تو را برای چنین بیماری دردناکی انتخاب کرد؟‌»
آرتور در پاسخش نوشت: در دنیا، 50میلیون کودک بازی تنیس را آغاز می‌کنند. 5 میلیون نفر یاد می‌گیرند که چگونه تنیس بازی کنند.500 هزار نفر تنیس را در سطح حرفه یاد می‌گیرند.50 هزار نفر پا به مسابقات می‌گذارند. 5 هزار نفر سرشناس می‌شوند. 50 نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدا می‌کنند، چهار نفر به نیمه نهایی می‌رسند و دو نفر به فینال ... و آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم، نگفتم

        «خدایا چرا من؟»  

و امروز هم که از این بیماری رنج می‌کشم، نمی توانم‌بگویم: «خدایا چرا من؟»

 

 

نویسنده: یوسف اقتصادی - جمعه ۳٠ فروردین ۱۳٩٢


                  مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا به جای

                  آورد . لباسش را پوشید و راهی خانه خدا شد.

                  در راه رفت ، مرد با شدت زمین خورد ، ولی نا امید نشد ، بلند شد

                  و به خانه بازگشت و لباسهایش را نیز عوض

                  کرد . سپس دوباره برای بجای آوردن نماز در خانه خدا ، راهسپار شد

                  که بار دیگر در همان منطقه قبلی در راه رفت

                  با شدت زمین خورد ، ولی باز مأیوس نشد . بار دیگر به خانه برگشت

                  و جامه اش را جاگزین کرد و راهی خانه خدا

                  شد . در راه با مردی که چراغی بر دست داشت آشنا شد و از او پرسید

                  : برای چه همراه من می آیید ؟

                  مرد در پاسخ وی گفت : دیدم شما دوبار در این راه زمین خوردید و

                  آمدم تا شما با نور این چراغ بار دیگر به زمین

                  نخورید ! مرد چیزی نگفت تا اینکه هر دو به خانه خدا رسیدند . مرد

                  اول از مرد دوم ( مرد چراغ به دست ) پرسید :

                  آیا شما با من داخل میشوید ؟ مرد دوم در پاسخ گفت : خیر ؟ مرد

                  اول اصرار ورزید ، ولی مرد دوم رازی نشد تا

                  اینکه مرد اول علت را جویا شد و مرد دوم گفت : من شیطان هستم !

                  من شما را در راه مسجد دیدم و این من بودم

                  که باعث زمین خوردن شما شدم . در بار اول که به زمین خورید و نا

                  امید نشدید ، خدا تمام گناهانتان را بخشید ، در

                  بار دوم نیز خدا تمام گناهان خانواده ات را بخشید . آنگاه بود که

                  من ترسیدم اگه یک بار دیگر زمین بخورید ، خدا

                  گناهان تمام افراد دهکده ات را ببخشد ، برای همین سلامت رسیدن تو

                  را به اینجا بیشتر می پسندم .

                   نتیجه گیری :

                  کار خیری را که میخواهید انجام دهید ، هرگز به تعویق نیندازید ،

                  زیرا هرگز نمی دانید که اجر و

                  پاداش آن کار چه قدر است . پارسایی شما می تواند جان افراد

                  بسیاری را نجات دهد .

نویسنده: یوسف اقتصادی - جمعه ۳٠ فروردین ۱۳٩٢


شنبه: زنم برای یک هفته به دیدن مادرش رفته و من و پسرم لحظاتی عالی را خواهیم گذراند. یک هفته تنها . عالیه. اول از همه باید یک برنامه هفتگی درست و حسابی تنظیم کنم. اینطوری میدونم که چه ساعتی باید از خواب بیدار بشم و چه مدتی را در رختخواب و چقدر وقت برای پختن غذا توی آشپزخانه صرف میکنم. همه چیز را به خوبی محاسبه کرده ام. وقت برای شستن ظرفها، مرتب کردن خانه و خرید کردن و همه روی کاغذ نوشته شده است. چقدر هم وقت آزاد برایم میماند. چرا زنها آنقدر از دست این کارهای جزیی و ساده شکایت دارند. درحالی که به این راحتی همه را میشود انجام داد . فقط به یک برنامه ریزی صحیح احتیاج است. برای شام هم من و پسرم استیک داریم. پس رومیزی قشنگی پهن کردم و بشقابهای قشنگی چیدم و شمع و یک دسته گل رز روی میز نهادم تا محیطی صمیمانه به وجود آورم. مدتها بود که آنقدر احساس راحتی نکرده بودم.

یکشنبه: باید تغییرات مختصری در برنامه ام بدهم. به پسرم متذکر شدم که هرروز جشن نمیگیرم و لازم هم نیست که آنقدر ظرف کثیف کنیم چون کسی که باید ظرفها را بشوید منم نه او! صبح متوجه شدم که آب پرتقال طبیعی چقدر زحمت دارد چون هربار باید آبمیوه گیری را شست بهتر این است که هر دو روز یکبار آب پرتقال بگیریم که ظرف کمتری بشویم.

دوشنبه: انگار کارهای خانه بیشتر از آنچه که پیش بینی کرده بودم وقت میگیرد. راه دیگری باید پیدا کنم. ازاین پس فقط غذاهای آماده مصرف میکنم. اینطوری وقت زیادی در آشپزخانه صرف نمی کنم. نباید که وقت آماده کردن و طبخ غذا بیش از زمانی باشد که صرف خوردن آن می کنیم. اما هنوز یک مشکل باقیست: اتاق خواب. مرتب کردن رختخواب خیلی پیچیده است. نمیدانم اصلا چرا باید هرروز تختخواب را مرتب کرد؟ درحالی که شب باز هم توی آن میخوابیم!!

سه شنبه: دیگر آب پرتقال نمیگیرم. میوه به این کوچکی و قشنگی چقدر همه جا را کثیف و نامرتب می کند! زنده باد آب پرتقالهای آماده و حاضری!! اصلا زنده باد همه غذاهای حاضری!

کشف اول: امروز بالاخره فهمیدم چه جوری از توی تخت بیرون بیایم بدون اینکه لحاف را به هم بزنم. اینطوری فقط صاف و مرتبش میکنم. البته با کمی تمرین خیلی زود یاد گرفتم. دیگر در تخت غلت هم نمیزنم.. پشتم کمی درد گرفته که با یک دوش آب گرم بهتر خواهد شد. ازاین پس هر روز صورتم را نمی تراشم و وقت گرانبهایم را هدر نمیدهم.

کشف دوم: ظرف شستن دارد دیوانه ام میکند.عجب کار بیخودی است! هربار بشقابهای تمیز را کثیف کنیم و بعد آن را بشوییم.

کشف سوم: فقط هفته ای یکبار جارو میزنم. برای صبحانه و شام هم سوسیس و کالباس می خوریم.

چهارشنبه: دیگر آب میوه نمی خوریم. بسته های آب میوه خیلی سنگینند و حملشان خیلی مشکل است.

کشف دیگر: خوردن سوسیس برای صبحانه عالیست. برای ظهر بد نیست اما برای شام دیگر از حلقم بیرون میزند. اگر مردی بیش از دو روز سوسیس بخورد احتمالا دچار تهوع خواهد شد!!

پنجشنبه: اصلا چرا باید موقع خوابیدن لباسم را بکنم در حالی که فردا صبح باز باید آن را بپوشم؟!!! ترجیح میدهم به جای زمانی که صرف این کار میکنم کمی استراحت کنم. از پتو هم دیگر استفاده نمیکنم تا تختم مرتب بماند.

پسرم همه جا را کثیف کرده . کلی دعوایش کردم. آخر مگر من مستخدم هستم که هی باید جمع کنم و جارو بزنم؟ عجیب است ! این همان حرفهایی است که زنم گاهی میزند!

امروز دیگر باید ریشم را بتراشم .. اما اصلا دلم نمی خواهد . دیگر دارم عصبانی می شوم. برای صبحانه باید میز چید، چایی درست کرد، نان را خرد کرد. انجام همه این کارها دیوانه ام می کند.

برای راحتی کار دیگر شیر را با شیشه ، کره و پنیر را هم توی لفافش میخوریم و همه این کارها را هم کنار ظرفشویی انجام میدهیم. اینطوری دیگر جمع و جور کردن و میز چیدن هم نمی خواهد!

امروز لثه هایم کمی درد گرفته شاید برای اینکه میوه هم نمیخورم. چون ماشین ندارم و برایم خیلی مشکل است که میوه بخرم و به خانه بیاورم. امیدوارم که عفونت نکرده باشند. عصری زنم زنگ زد که آیا رختها رو شیشه ها را شسته ام؟ خنده عصبی سر دادم انگار که من وقت این کارها را داشتم!

توی حمام هم افتضاحی شده، لوله گرفته اما مهم نیست من که دیکر دوش نمیگیرم!

یک کشف جدید دیگر: من و پسرم با هم غذا میخوریم. آن هم سر یخچال! البته باید تند تند بخوریم چون در یخچال را که نمی شود مدت زیادی باز گذاشت.

جمعه: من و پسرم در تختمان مانده ایم تا تلویزیون نگاه کنیم. دیدن اینهمه تبلیغات مواد غذایی دهانمان را آب انداخته. با خستگی کمی غر و غر میکنیم. وقتش است که خودم را بشویم و ریشم را بتراشم و موهایم را شانه کنم و غذای بچه را آماده کنم و ظرفها را بشویم و جابه جا کنم، خرید کنم و بقیه کارها.... ولی واقعا قدرتش را ندارم. سرم گیج میرود و تار میبینم.حتی پسرم هم نایی ندارد. به تبعیت از غریزه مان به رستوران رفتیم و یک ساعتی را غذاهایی عالی و خوشمزه در ظروفی متعدد خوردیم. قبل از اینکه به هتل برویم و شب را در یک اتاق تمیز و مرتب بخوابیم، از خودم می پرسم آیا هرگز زنم به این راه حل فکر کرده بود؟

 

نویسنده: یوسف اقتصادی - جمعه ۳٠ فروردین ۱۳٩٢

آرزوهای ویکتور هوگو

  

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

 

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان که هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه‌ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم!

 

 

نویسنده: یوسف اقتصادی - جمعه ۳٠ فروردین ۱۳٩٢

به نام خدا

فردی از پروردگار درخواست کرد

تا به او بھشتوجھنمرا نشان دھد

خداوند پذیرفت .

او را وارد اتاقی نمود

که جمعی از مردم در اطراف دیگ بزرگ غذا نشسته بودند

ھمه گرسنه نا امید و در عذاب بودند

ھر کدام قاشقی داشت که به دیگ می رسید

ولی دسته قاشقھا بلند تر از بازوی آنھا بود

به طوری که نمی توانستند

قاشق را به دھانشان برسانند

عذاب آنھا وحشتناک بود!

آنگاه خداوند گفت:

اکنونبھشترا به تو نشان می دھم .

او به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شد

دیگ غذا ...

جمعی از مردم...

ھمان قاشقھای دسته بلند...

ولی در آنجا ھمه شاد و سیر بودند

آن مرد گفت : نمی فھمم!!!

چرا مردم اینجا شادند

در حالی که در اتاق دیگر بد بختند؟

با آنکه ھمه شرایط یکسان است؟

خداوند تبسمی کرد و گفت:

خیلی ساده است

در اینجا آنھا یاد گرفته اند که

یکدیگر را تغذیه کنند

ھر کسی با قاشقش غذا در دھان دیگری می گذارد

چون ایمان دارد که

کسیھستکهدردھانشغذاییبگذارد

نویسنده: یوسف اقتصادی - جمعه ۳٠ فروردین ۱۳٩٢

یک بنده خدایی ، کناراقیانوس قدم می زد،وزیر لب دعایی راهم

زمزمه میکرد . نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردین و ساحل

طلایى انداخت و گفت:

-  خدایا ! میشه تنها آرزوى مرا بر آورده کنى؟

- ناگاه، ابرى سیاه، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت

و در هیاهوى رعد و برق، صدایى از عرش اعلى بگوش رسید

که میگفت: چه آرزویى دارى اى بنده ى محبوب من؟

مرد، سرش را به آسمان بلند کرد و ترسان و لرزان گفت:

- ای خدای کریم از تو می‌خواهم جاده‌ای بین کالیفرنیا و هاوایی

بسازی تا هر وفت دلم خواست در این جاده رانندگی کنم!! از

جانب خدای متعال ندا آمدکه:

- ای بنده‌ی من! من ترا بخاطر وفاداری‌ات بسیاردوست

می‌دارم و می‌توانم خواهش تو را برآورده کنم اما هیچ میدانی

انجام تقاضای تو چقدر دشوار است؟هیچ میدانی ‌که باید ته

اقیانوس آرام را آسفالت کنم؟ هیچ میدانی چقدر آهن و سیمان

و فولاد باید مصرف شود؟ من همه‌ای اینها را می‌توانم انجام

بدهم! اما آیا نمی‌توانی آرزوی دیگری بکنی؟

- مرد، مدتى به فکر فرو رفت، آنگاه گفت:

- اى خداى من! من از کار زنان سر در نمى آورم! میشود بمن

بفهمانى که زنان چرا مى گریند ؟ میشود به من بفهمانى

احساس درونى شان چیست؟ اصلا میشود به من یاد بدهى که

چگونه مى توان زنان را خوشحال کرد؟

صدایی از جانب باریتعالى آمد که:

- ای بنده من! آن جاده‌ای را که خواسته‌ای، دو بانده باشد یا چهار بانده!!؟؟

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


border="0" ALT="Google" align="absmiddle">