از یاقوت تا شقایق
سرگرمی تفریحی اطلاعات عمومی
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: یوسف اقتصادی - یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۱

 

مردی بسیار ثروتمند که از نزدیکان امپراتور بود و در سرزمین مجاور ثروت کلانی داشت، از محبت و عشقی که رعایا و نزدیکانش نسبت به شیوانا داشتند به شدت آزرده بود

.

به همین دلیل روزی با خشم نزد شیوانا آمد و با لحن توهین آمیزی خطاب به شیوانا گفت

:‌

آهای پیر معرفت

! من با خودم یکی از رعیت هایم را آورده ام و مقابل تو به او شلاقی می زنم. به من نشان بده تو چگونه آن را تلافی می کنی.

شیوانا سر بلند کرد و نیم نگاهی به رعیت انداخت و سنگی از زمین برداشت و آن را در یک کفه ترازو مقابل خود گذاشت

. کفه ترازو پایین رفت و کفه دیگر بالا آمد.

مرد ثروتمند شلاقی محکم بر پای راست رعیت وارد ساخت

. فریاد رعیت شلاق خورده به آسمان رفت. هیچکس جرات اعتراض به فامیل امپراتور را نداشت و همه ساکت ماندند. مرد گفت : پس قبول داری که همه درس های تو بیهوده و بی ارزش است !

هنوز سخنان مرد به پایان نرسیده بود که فریادی از بین همراهان مرد ثروتمند برخاست

.

پسر مرد ثروتمند همان لحظه به خاطر رم کردن اسب از بالا روی زمین سقوط کرده بود و پای راستش شکسته بود

.

مرد ثروتمند سراسیمه به سوی پسرش رفت و او را درآغوش کشید و از همراهان خواست تا سریعا به سراغ طبیب بروند

.

در این فاصله مرد ثروتمند به سوی شیوانا نیم نگاهی انداخت و با کمال حیرت دید که رعیت شلاق خورده لنگ لنگان خورش را به ترازوی شیوانا رساند و سنگی از روی زمین برداشت و در کفه دیگر

ترازو انداخت ....

دیگر آن مرد ثروتمند هرگز به مدرسه شیوانا قدم نگذاشت

.....

 

 

از مجله موفقیت

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


border="0" ALT="Google" align="absmiddle">