از یاقوت تا شقایق
سرگرمی تفریحی اطلاعات عمومی
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: یوسف اقتصادی - جمعه ٥ فروردین ۱۳٩٠

  مهمان

دیگرباره با تحفه ی عبوس ترانه ها

به دیدارتوآمده ام

در ارمغان من

ازشکوه لبخند تواثری نیست0

به دستهای تهی من منگر

برای توازدریای پیوندها قطره ی پیغامی نیاورده ام0

برای توازبهارعاطفه ها شکوفه ی لبخندی نیاورده ام0

هر سوکه نشانی ازسراب نیازتوبود دویدم

دویده ام وافسوس

چیزی نیافته ام0

رهگذری خسته ام

هنوز یکسره شوق دیدارسپیده دمان رابدست باد نسپرده ام0

اما دیرگاهست که اسب چوبی را رها کرده ام

واینک پای پیاده به آستان توآمده ام

آماده ام  تاشب بی ستاره ی تو را نظاره کنم!


 

خاطره ها

چه شبها ، چه شبها

میان بستر آرام ساحل

دل من

دل دیوانهء من

بسان کشتی دریانوردی

ز دریائی عظیم و جاودانه ...

گذر کرد ؛

بیاد موجهائی

- که هنگام توفان -

به فرق و پیکر و پروانه اش خورد ؛

زچشمان خمارم اشک افشاند .

ناشناخته

ای ناشناسان !

بیهوده می گوئید:

-با تو آشنائیم.

من با شما ؟

-فرسنگها از هم جدائیم

با اینهمه درهای باز آشنائی.

ای ناشناسان!

هر نوشخند مهرتان نیشی به جانم می فشاند

هر کلمهء گفتارتان زهری به خونم می چکاند

باور کنید

باور کنید:

از من جدائید.

ای ناشناسان !

من رنجهای ناشناسی می شناسم

- کان باشما بیگانه باشد جاودانه -

من آسمان را با نگاه دیگری کردم نظاره.

ای ناشناسان !من با همهِ تان آشنایم

هرگز بغیر از آن نئید

که می نمائید .

پیوسته غیر از آن منم

که می نمایم.

ای نا شناسان !

بیهوده می گوئید ، هرگز باورم نیست

هرگز شما بامن نخواهید آشنا شد.

- یا شور و شوق آشنائی در سرم نیست.

ای ناشناسان !

من باشما ؟...

- فرسنگها از هم جدائیم

با اینهمه درهای باز آشنائی .

ن

فرت

هرشب که می افتم درون بستر خویش

خواهم نبینم آفتاب کینه جو را

هرکس بدل می پروراند آرزوئی

من ، می کشانم لاشه های آرزو را.

هرکس که می خیزد سحر از بستر خویش

شوقی ، امیدی ، یا خیالی در سر اوست

یا با سرابی می فریبد خویشتن را

یا خون سرخ زتدگی در پیکر اوست.

من با کدامین کوشش و نیرنگ و پندار

از خواب خیزم بگذرانم زندگی را ؟

گیرم فریب تازه ای در خون من رست

آخر چه سازم این غم درماندگی را

اندوه من تنها زمرگ آرزو نیست:

بال و پر مرغ فریب من شکسته

آوخ کبوترهای برزخ آفرینم

بگریختند از بام یک یک ، دسته دسته.خون من اکنون تیره چون قیر مذاب است

شوق و امید و آرزو ... دیری ست دیری ست

کوچیده اند از نیمه ویران خانهءِ دل

دانم که این رفتنشان را آمدن نیست.

از آنچه با من بوده اکنون مانده برجا

شعر و کتاب و نفرت و غمهای انبوه

روزی کتاب ار غمگسار هستیم بود

امروز در خونم چکاند زهر اندوه.

سنگ صبورم بوده ار روزی سرودم

امروز افسوس

ترکیده و پاشیده از هم ،

یا طاقتش کمتر زسنگ دیگری بود

یا آنکه سنگین بوده بار کوه ماتم.

اکنون منم بیزار از هرکس زهرچیز

بیزارم از آن کس زراه رفته برگشت

یا آنکه از پس کوچه های تیره بگریخت

ندروده باغی را ، گیاه دیگری کشت.

بیزارم از آن کس چو شادی را گران یافت

بال پرستوی قشنگش راشکسته

طاووس خودرا بال بگشوده است و هر روز

چون غنچه ای بربستر یک شاخه رسته.

بیزارم از آن کس که بر مرداب دل بست

بی اعتنا برآب پاک چشمه مانده

دست نیازوچشم او برآسمان ست

هرسو که بادش می برد ، زآن سوست رانده.

بیزارم از مرغی که ترک آشیان گفت.

بیزارم از بومی که بر ویرانه دل بست.

بیزارم از بلبل که پیمان بست با باغ

تا باغ خالی دید هر پیوند بگسست.

بیزارم از طاووس رنگین.

از کبک سر در برف برده.

از بلبل پیمان شکسته.

رعدی که غریده ست یکدم ، زودمرده.

بیزارم از امید ، از یاس

از آرزو ، ازعشق ، از شرم

ازآنکه می لولد میان خاروخاشاک

وزآنکه می خوابد درون بستر نرم.

ازبوتهء خشم

از ابر نفرین

از چشمهء مهر

از کوه تحسین.

بیزارم از هرکس ، زهرچیز

ازهرکه امیدی به دل می پروراند

وزهرکه نومیداست و معلون است و مطرود

غمگین نشیند تاکه مرگش وارهاند.

بیزارم از هرکس که پاکش می شمارید

وزهرکه درچشم شما خوارست و ناپاک.

از زندگی واز زمین ، ازمرگ وانسان

از آسمان واز خدا ، پژواک ! پژواک!

 

مرثیه ای برای هیچ

به : فیروز سیف الله زاده

از راهی بس دراز بهم رسیده ایم ،

........................................

واکنون درمقابل من ایستاده است.

به چشمهای زبان بریدهء من که در آن:

نه خشم هست ، نه مهر ؛

نه کینه هست ، نه قهر ؛

می نگرد.

اگرچه سالها همسفر بوده ایم

ودرآغاز از یک نقطه حرکت کرده بودیم

ازکوره راهها ، دشتها ، کوهها ، و رودخانه ها گذشته بودیم و به شاهراه نزدیک می شدیم

هردو بیک اندازه عطش سوزندگی آفتاب داغ دشتها و بیابانها را احساس کرده بودیم

هردو بیک اندازه راههای ناهموار را کوبیده بودیم

آری ، هردو باهم براه افتادیم

هردو باهم سفر کردیم

هردو باهم عطش سوزندگی آفتاب داغ را تحمل کردیم

هردو باهم کوره راهها ، دشتها را درنوردیدیم

ولی آنگاه ... که بشاهراه نزدیک می شدیم

توفانی آنچنان بپاخاست که نه تنها شاهراه را گم کردیم

بلکه کوره راه در آغاز سفر به سهولت بازییفته رانیز دیگر نیافتیم.

............................

و تا چشم گشودم اورا یافتم

که همچون من،شمشیری ازعقب به کتفش فررفته، درکنار من زخمی وخون آلودفروافتاده

است؛

ودرحالی که خونش برزمین دلمه بسته بود.

تازه فهمیدیم که خود نخواستیم براین جاده کشانده شویم

چاره ای جز این نبود.

همهء راهنمایان جاده ها وراه بلدان شاهراهها را درمیان خود یافتیم ،

ودیگر یقین کردیم که بدنبال سراب راه نیافتاده بودیم تادرکویری بی آب و خشک افتاده

باشیم.

گروهی براه افتادند

بدون آنکه بگویند بکجا میرویم

و حتی...

قبل از آنکه بپرسیم:

به کجا میروید ای راه بلدان گم کرده راه!

وآنچنان گریختندکه گوئی آن لحظه ای که براه افتادند نطفهء گریز نیز دردرونشان بسته شده

بود

عده ای دیگر که خونشان برخاکی که عزیز می داشتند دلمه بسته بود، برجای ماندند

طلب استغفارمی « خداوند بزرگ » وعده ای نیز دستهایشان را بسوی آسمان بلندکرده واز

کردند؛

تا گناه بزرگشان را که در آغاز ثوابی بزرگ بود ، ببخشاید.

او ،

که اکنون در مقابل من ایستاده است

ودر چشمان من می نگرد تاگذشتهءمان را بیادم بیاورد ،

درآن لحظه

- که دستهایش را بسوی آسمان بلندکرده بود -

نیز ، به من نگریسته بود ،

ولی شمشیرش را از نیام بیرون کشیده بود

- شمشیری که از عقب به کتفش فرو رفته بود-

و بر بالای سرم که همسفرش بودم

برافراشته کرد.

در چشمهایش موج خشم می دوید.

من هم در آن لحظه به چشمش نگریسته بودم

نه به خاطر آنکه بیادش بیآورم که همسفرش بوده ام

بلکه ؛ به خاطر آنکه باتحقیری تیزتر از شمشیرش به او بگویم:

با آنکه همه چیز را از دست داده ام »

. « تو نیز چیزی باز نخواهی یافت

سالها ازآن روز می گذشت.

دیروز ،

همینکه درمقابل من ایستاد

درآغاز گمان بردم که جائی اورا دیده ام

نگاهش هرلحظه آشناتر می نمود ؛

و ،

سرآخر اورا بازشناختم.

درچشمش نگریستم

نه به خاطر آنکه اکنون در آن موج خشم نمی دوید

نه به خاطر آنکه گذشته مان را بیادش بیآورم

ونه به خاطر آنکه دستهای چشمش تهی و خالی بود

تنها

به خاطر آنکه بگویم:

گرچه من همه چیز را پاک باخته ام »

! « دیدی که تو نیز چیزی نیافته ای

افسانهء باد و سرگذشت

برف می بارد و یخ بسته هوا.

سخت بسته است در و پنجره ها.

نه فغانی است بجز نالهء رعد.

نه خروشی است بجز غرش باد.

- ناله گر هست چنان کوتاهست

کایچ نتراود بیرون زاتاق-

دردل هر آواز

غرش باد چنان بیم و هراس افکنده ست

که عبث پندارد هر فریاد

دردل شام چنین سرد و سیه می ماسد.

باد میغرد:

کیست کز وحشت سرمای چنین طاقت سوز »

« ؟ بتواند که برون آید از کلبهء خویش

پاسخ باد:

سکوت است ، سکوت!

باد از ترس که افکنده به دلها شاد است

نرم تر می گوید:

آی سرمازدگان »

مصلحت نیست دراین سرما شب

« . که برون آئید از کلبهء تان

پاسخش باز :

سکوت است ، سکوت!

منقل کرسی افتاده به یک گوشه ، هوا یکسره مسموم شده است

از دم و دود زغال.

کودکان رنجور

زیر کرسی گرسنه در خواب.

فارغ از اندیشه.

غمشان نیست : که بیرون سرماست.

غمشان نیست : پدرشان که زسرماست نشسته به اتاق.

در گمانشان نرود : اینکه هوا مسموم است.

غرش باد هرآنقدر زمخت

نفکند هیچ بدلشان وحشت.

وه ! چه زیباست هنوز:

شاخهء زرد هراس

سایه ننداخته بر چهره شان .

وه ! چه زیباست هنوز:

گردو خاکی ننشسته است به آئینهء اندیشهِ شان .

وه ! چه زیباست هنوز:

یک عروسک همهء خوشبختی عالم بدلاشان ریزد.

وه ! چه زیباست هنوز:

هرچه را دوست بدارند ، بگویند که:

« ! می خواهیمش »

هرچه گر کینه برانگیزد در سینهء شان

-گر همه کس گوید : شیرین است ،

 

گر پدرشان بزند ،

گر که پاهاشان بر چوب فلک بسته شود ،

حرفشان لیک یکیست -

اشک مى ریزند ، اما می گویند:

« ! ما نمی خواهیمش »

.................................

اینهمه زیبائی

حیف ، صد حیف و دریغ

تا برون آیند از کلبهء شان:

باد ، غولی است هراس آور و شوم

افکند لرزه به جان و تنشان.

شاخهء زرد هراس:

سایه اندازد برچهرهء شان .

گردآلود شود : شیشهء اندبشهء شان.

آب خوشبختی شان : نقش سرابی گردد.

هرچه را دوست بدارند ، بگویند :

« . نمی خواهیمش »

- یاکه خاموش نشینند ، نگویند سخن -

هرچه گر کینه برانگیزد در سینهء شان ،

-گرهمه خون و رگ و پی شان گوید : تلخ است ،

گر پدرهاشان پرسد بامهر ،

گر بدانند شما نیز چو او تنهائید-

در نهان اشک بریزند ، به ظاهر گویند:

«. ما که می خواهیمش »

داد از این باد که درهم شکند

هر درو پنجره را.

ای بسا صخره جدا کرده ز کوه.

ای بسا شاخ تنومند درختان بشکست.

چه درختان بشکست!

وچه گلهای دل انگیز که پرپر کرده است.

وچه برگان نشاط آور سبز

که زخشمش شده زرد .

آسمان شفاف

شده است همچو مس زنگ زده .

هرچه گل بود و باغ ،

هرچه سبزی و درخت ،

زیر پای غضبناک خزان خرد شده است.

آنهمه چلچله بوده است و پرستوی به باغ

هرطرف بنگری اکنون ، حتی:

اثری نیست به جای ؛

لیک ، اما ، اما...

روی هر شاخ درخت ،

روی هر دامن دشت ،

روی دیوار ، لب بام ، سر هر ایوان ،

سر هر کوی و گذار

تا بخواهی - دریغا ! - زیاد است کلاغ.

پیرمردی می گفت:

دوش من برده بسی بار زمستانهارا. »

آه دبدم چه زیاد:

شب و سرما و یخ و باران را.

لیک هرگز ندیدم همه عمر:

باد ، اینگونه غضبناک و پلید و بی شرم

که بریزد بدینگونه درختان را ، برگ

که بکارد بدینگونه به دلها ، وحشت

بشکند بال پرستو هارا

سبز را زرد کند

زردها را بنمایاند سرخ...

هرچه گوئید به سرمازدگان:

باد ، تنها باد است

هیچی اش نیست بدست

سوزش باد کم از نیم دم است

غرش باد چو باد ... است

بدر آئید از آن تیره اتاق

زآن هوای مسموم...

: « پاسخشان چه درد آلود است

گوشمان نشنود ایچ. » ]

چشممان ننگرد ایچ.

ما همینجا مانیم.

برف می بارد سخت.

باد می راند چست.

قایق وحشت بر دریاها.

ما توانیم بمانیم در اینجا همه عمر

- آه ! گویند که بیرون سرماست -

 

 

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


border="0" ALT="Google" align="absmiddle">